تبليغاتX
اشک بارون
اشک بارون

تقدیم به آنهایی که عشق کاشتند اشک درو کردند

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: RASHIDA

پنجشنبه 1390/11/06-17:6 -آزاده

دلتنگم نه براي كسي، از بي كسي

خسته ام نه از تكاپو، از در به دري

نه دوستي نه ياري نه خاطره شيريني

تنهايم تنهاتر از آن سنگ كنار جاده

اما مشتاقم مشتاق ديدار آن كس كه صادقانه يادم كند...

لینک ثابت |

جمعه 1390/10/16-13:1 -آزاده

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.

او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن

دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.

لینک ثابت |

دوشنبه 1390/07/18-18:38 -آزاده

زدم فرياد خدايا اين چه رسميست

يكى را دوست دارم پيش من نيست

يكى را دوست دارم قد دنيا
ولى او از دل من با خبر نيست

چگونه من در اين گرداب مانم
كه يار من زه من دور است جانم

دراين مأوا كه نامش دنياست

چگونه اى خدا زنده بمانم ؟؟؟؟؟

لینک ثابت |

یکشنبه 1390/07/03-13:57 -آزاده

نمیدانم  ابراز عاشقی غیر از آنکه به کسی که دوستش داری وفادار باشی و صادق، چگونه است اما میدانم که من عاشق ترینم.
نمی دانم چگونه باید با آنکه دوستش داری بمانی، بمانی و مجنون هم بمانی، مجنون تر از یک عاشق دیوانه ، اما میدانم که من مجنون ترینم.
نمی دانم اشک ریختن از غم دلتنگی و غصه دوری چگونه است و چگونه باید برای آنکه دوستش داری دلتنگ شوی اما میدانم که من دلتنگ ترینم.
نمیدانم قلبی که عاشق است چگونه باید اثبات کند که عاشق است، و یا دلی که در گرو دلی دیگر است چگونه باید از آن مهمان نوازی کند اما میدانم که من خوشبخت ترینم.
نمی دانم که آیا می دانی بعد از تو من شکسته ترینم!
نمی دانم چگونه باید با تو باشم و راز دلت را بیابم، و چگونه باید لحظه های عاشقی را سپری کنم اما بدان که من داناترینم.
نمی دانم که آیا میدانی بعد از سفر کردنت، همه لحظه های زندگی ام سرد و بی حوصله می شود ؟ آری بدان که من در آن زمان تنهاترینم.

لینک ثابت |

چهارشنبه 1390/06/30-8:49 -آزاده

بيخودي پرسه زديم

صبحمان شب بشود

بيخودي حرص زديم

سهممان كم نشود

ما خدا را با خود

سر دعوا برديم

و قسمها خورديم

ما به هم بد كرديم

ما به هم بد گفتيم

ما حقيقت ها را

زير پا له كرديم

و چقدر حظ برديم

كه زرنگي كرديم

روي هر حادثه اي

حرفي از پول زديم

از شما ميپرسم

ما كه را گول زديم؟!

لینک ثابت |

دوشنبه 1390/04/27-18:59 -آزاده

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

لینک ثابت |

چهارشنبه 1390/04/08-11:15 -آزاده

به باور چه ایستاده ای بر زمین

                           دنیایی ساخته اند از سنگ

از هزار خدعه و نیرنگ

                           برو زین جا دلکم...

لینک ثابت |

پنجشنبه 1390/01/04-13:26 -آزاده

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
نه، هیچ اتفاقی نمی افتد
روزها
همان طور به روودِ شب می ریزند
که شب ها
به سپیده ی روز…

نه پرده ای
به ناگهان کشیده می شود
نه سرانگشت شاخه ای
به هوای ماه می جنبد
نه تو
از راه می رسی!
*
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
مثلن این که:
تو با شاخه ای گل سرخ در دست هات
از راه برسی و …!
نه،
عین روز روشن است،
تو رفته ای بازنگردی
و من
مانده ام پشت این همه کاغذسیاه
تا هر لحظه
به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد
فکر کنم!

لینک ثابت |

پنجشنبه 1389/12/05-18:54 -آزاده

اگر روزی بر سر مزارم آمدی

 یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری

 کمی از خودت بگو

 کمی از عشق تازه ات بگو

 بگو که بیشتر از من دوستت دارد

 بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد

 نگاهی به شمع نیمه جان  مزارم کن

 سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن

 با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد

 ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد

 می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند

 می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند

 حال لحظه ای به خود نگاه کن

 مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن

 میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست

 میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست

 عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت

 ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت

 التماس و جان کندنم را ندیدی

 ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی

 برای پرواز آرزوهای مردم

 در قفسم انداختی بی آب و گندم

 یک عمر در قفس تنگت زندان بودم

 مثل قناری جان میدادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم

 روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی

 اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی

 آسمان من همینجاست کنار چشمانت

 اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت

 با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم

 ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم

 تو که با قصه این مردمان خوابیده ای

 چرا با شعر لالایی من از این کابوس بیدار نشده ای

 تو که برای این مردمان دل می سوزانی

 چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند

 افسوس که نمیدانی

 چه تهمت ها از تو بر خیالم نیاورده اند

 چه مدرک ها برای اثبات جرمت نساخته اند

 عشقت را به صد حرف دنیا نفروشم

 ارزان پیدایت نکردم  و به دو دنیا نفروشم

 کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد

 حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری ندارد

 کاش چشمان نازت را بر حرف این مردمان می بستی

 با عشق من عهد و پیمانی تازه  می بستی

 ولی افسوس من زیر خاکم

 با هزار آرزوی رفته بر بادم

 ولی هنوز هم میگویم

 دوستت  دارم ای عزیز جانم

 کاش می فهمیدی

لینک ثابت |

یکشنبه 1389/11/17-15:15 -آزاده

هر شب ز غم تو من خواب ندارم / فکر دل من کن که دگر تاب ندارم / پس گریه نمودم، ز فدای غم عشقت / چشمم به زبان آمد و گفت اشک ندارم


آه میکشم تو را با تمام انتظار / پر شکوفه کن مرا ای کرامت بهار / میرسد بهار و من بی شکوفه ام هنوز / آفتاب من بتاب، مهربان من بتاب


هر شب ز غم تو من خواب ندارم / فکر دل من کن که دگر تاب ندارم / پس گریه نمودم، ز فدای غم عشقت / چشمم به زبان آمد و گفت اشک ندارم


بهانه میتراشی و مرا عذاب میدهی / به روح بی قرار من تو اضطراب میدهی / دلم پر از گلایه ها تنم اسیر درد و خون / ولی تو قهر با دلم برای لحظه ای مکن


جنس من از آهن و از سنگ نیست / من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست / حال دل از من نمیپرسی چرا؟ / حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست


دوست داشتن نم نم باران است، که کم کم می آید و به درازا می بارد، چه زیباست اگر همواره اینگونه بباریم و ابر همیشه بهار آسمان محبت باشیم


به قلبم نشستی نگفتم چرا، دلم را شکستی نگفتم چرا، یکی خواب شبهای من را ربود، چو دیدم تو هستی نگفتم چرا


به امید نگاهت ایستادن، به روی شانه هایت سر نهادن، خوشتر از این آرزویی است، دهان کوچکت را بوسه دادن

لینک ثابت |